اینجا برای من است ... فقط من

یه جایی ... تو این دنیای بزرگ ... فقط واسه دلتنگی های شخصی به نام من

 
نویسنده : من - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دلم خیلی شور می زنه ...

 

می خوام در اینجا رو تخته کنم ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مخاطب خاص دیگر موجود نمی باشد ... خنثی

 

به اتفاقات اخیر فکر کن ... چقدر همه چی جالبه!!!


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

و چقدر عجیب که دیگه برام مهم نیست اون چیزی که تا 2-3 هفته پیش بزرگترین خواسته ام بود...

 

به سلامت عزیزم... ماچ


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

نامرد!!!

مگه گ چ چه مشکلی داشت؟

هه!

یادم نبود شماها کارتونه درد و مرض داشته باشین ...

 

پ.ن : @ مخاطب خاص: دلم دوست داشته شدن می خواد ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

ترک عادت ...

من ...

کافه سیز ...

قهوه فرانسه ...

شکلات باراکا ...

کلی حرف جدید و قدیمی و غیبت ...

من ...

اتاقم ...

تلفنم که خیلی وقته از قرمز تبدیل شده به مشکی ساده...

حرفم ... صحبت های مزخرف ...

به هم ریختگی من ...

غلت زدن های مرتب و فحش دادن به دوز کافئین بالا ...

اس ام اس ...

حماقت ...

من ..

تو ...

محو شدن خیابون ...

چشمات ...

دستای گرمت ...

پر حرفیای همیشگیت ...

برقی که چشمات می زد ...

من ...

حمایت تو ...

خدای من ...

ایندفعه بازم رفتی ...

ولی دوست داشتنت رو به رخم کشیدی و رفتی ...

می دونم رفتنی بود که دیگه هیچ وقت بر نخواهی گشت ...

من و تو ...

بعد از 4 سال ...

بالاخره ...

اونجا ...

برای هم و برای همیشه ...

تموم شدیم...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

امروز گ.چ خیلی خوشحال بود ...

آخه با ش حرف زده بود ...

خوب جواب گرفته بود ...

خیلی خوشحال بود ...

منم از خوشحالیش مست شده بودم ...

همین جوری هر می زدم ... ( نیست که هیچ وقت این جوری نیستم نیشخند )

هی می گفت برم آماده شم ... شاید هر لحظه زنگ بزنه ... خـــــــــــــــــــــــــــــــیلی خوشحال بود ... امیدوارم شادیش بی سرانجام نباشه ... امیدوارم به یه نتیجه ای که به خیر و صلاحشه برسه و همیشه همین قدر شاد و خوشحال بمونه ...

 

قربون تو بشم که اینقدر روپوش دکتری بت میاد ... خوب یکمم به این ور توجه کن دیگه ... مردم من که!!!! ناراحتدل شکستهنیشخند

 

2 روزه خیلی می خوابم ... چشمامم خیلی می سوزه ... خسته ام ... درسم هم نمیاد... اینا علاءم افسردگی نیست یعنی؟ متفکر


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

کارگاه روش تحقیق اسفند 1390 ...

همون داستان همیشگی من و تو و یه اس ام اس ...

به نظر من پسر باید چه جوری باشه ...

مرد باشه ...

قوی باشه ...

جنتلمن باشه ...

دل آدم واسش هیلی ویلی بره ...

چشم و ابروش مشکی باشه ...

 

فرداش ...

امرداد ... ( به قول کی 1مرداد نیشخند )

انگشت من کف دست تو ...

داشتم فک می کردم کدومشو داری ...

 

امروز دارم فک می کنم ... ای کاش هیچ وقت فکرشو نمی کردم...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

موافقت کردم...

هنوزم نمی خوام به خودم یا آینده ام صدمه ای بزنم ...

فقط یکم هیجان بیشتر بشه بد نیست ...

آخه خیلی خوشمزه است ...

 

*عاشق دیدارای نصف شبم ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دبستان بودیم ...

چهارراه نظر ...

با روشا

تو سمند باباش

روشا گفت من حاضر بودم یه آمپول بزنم اون وقت دیگه هیچ وقت تو عمرم درس نخونم ...

اون موقع گفتم آره ... منم حاضرم ...

ولی الان ...

دارم فک میکنم که نه ...

حاضر نیستم ...

این روزا

حتی نوروآناتومی

با جزوه اسفندیاری

و موبایلت ...

با یه اس ام اس بازی طولانی مدت سر یه گاز ...

 

.

.

.

لذت بخشه ...

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مطمئن شدم دوستم داری ...

وقتی اونقدر با احساس بغلم کرده بودی و فشارم می دادی و بوسم می کردی ...

وقتی با خوشحالی از نرفتن من حرف می زدی ...

وقتی نگام می کردی و ته چشمات یه چیزی برق می زد ...

مطمئن شدم دوستم داری ...

چیز بیشتری نمی خوام ...

به همین دوست داشتن راضیم ...

 

به قول فروغ

 

آری آغاز دوست داشتن است

ولی پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست ...

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

همیشه شنیدم که گفتن به حرف عقلت گوش بده ...

ولی من همیشه به حرف قلبم گوش می دم ...

چون اعتقاد دارم ...

عقلم همه چیو می بینه ... میشناسه و می دونه ...

ولی قلبم ...

فقط فقط ...

من رو میشناسه ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 یه اس ام اس ...

می خوای یه فرصت دیگه به جفتمون بدی ...

جواب تو ...

جواب من ...

بعد از نیم ساعت ...

مامانت اگه دوباره بفهمه تورو می کشه ...

به همین راحتی ...

با یه مقدار دروغ ...

الان هستی ...

ولی نمی دونم بودنت رو می خوام یا نه ...

سر و گردن چی کار کنم؟

 

دوشنبه ... دنا ... ای کاش امید بخش باشه ...


 
comment نظرات ()

 
به مناسبت 14 اردیبهشت...
نویسنده : من - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

ما همه ف ر ز الف و نون ه فرزانه هستیم

هرکی که می گه ما عاشق درسیم ... خرخون دربستیم ... در اشتباهه ...

ما همه سین میم پ الف و دال ی سمپادی هستـــــــــــــــــــیم ...

 

----

 

وای یادش بخیر ...

روزای سمپاد و جشن و پیچوندن مدرسه و تنها روزی که فقط توی تقویمای رنگ و وارنگ خودمون ثبت میشد ...

روز ما ... روز من ... روز تو ... روز سمپاد ...

14 اردیبهشت ...

چقدر به سمپادی بودن خودم افتخار می کردم ...

چقدر خوب بود ...

بهترین دوران زندگیم ...

سمپاد ...

تقدیم به همه کوکان سمپاد ...

 

روزتون مبارک

 

 

* مرسی کیمیا به خاطر یادآوری این روز خوب ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

اولین بارون سال 91 ...

ماشین تو ...

خیابون پرواز ...

لذت بخش ترین حس دنیا ...

قول دادی با هر بارون یاد من کنی ...

آهای آقاهه ...

داره بارون میاد ...

یعنی به یاد من هستی...؟

 

----------------------------------

 

 

رمز سمات رو عوض کردی ...

بغضت که نمی دونم چرا اومد و چه جوری رفت ...

کلاس های دانشگاه و چشم های ثابت من روی تو ...

چقدر همه چی فرق داره ...

من همونم ... همه چیز همونه ...

ولی ته این دل لعنتی یه چیزی داره می لرزه ...

خدا کنه که کارم درست شه و برم ...

برم و دیگه هیچ وقت پشت سرم رو نگاه نکنم ...

خدایا ...

من حماقت کردم ...

خودم خواستمش ...

همه ی تلاشمم کردم ...

ولی من اشتباهی نکردم ...

پریا ...

به قول اون ... **ژی ساده ...

خدایا ...

چرا من دوباره؟

چرا این جوری...؟

 

 

پ.ن: دلم ناژنون می خواد ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

فردا قراره ببینمت ...

نگران نیستم ... میدونم چه خوب چه بد می گذره ...

فقط ...

خدایا چرا همیشه باید این جوری بشه؟

این یکی دیگه چرا ...

سر لجبازی بود که رفتم تولد ...

استراحت مطلق؟

اورژانس؟

دانشکده؟

تو؟

انگشتر ؟

خدایا ...

چرا من؟ خنثی

 

به قول اون اس ام اس ...

اینقدر حکمت انگیز برخورد نکنین با من ... نمی فهمم بی خودی حرص می خورم ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

رفتی ... ولی مطمئنم به خاطر هیچ کدوم از اون دلایلی که گفتی نبود ...

اون قدر دوستم داشتی و بهم وابسته شدی که غرورت نمی ذاشت دیگه بیشتر از این با کسی باشی ...

رفتی ... بذار همون غرورت مایه ی آرامشت میشه عزیزم ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
 

فک کنم نبودن اون موقع هات بهتر از بودن حالاته ...

حداقل ازت انتظاری نداشتم...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
 

دیشب چه گندی بود...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
 

هپی نیو کالر قلب


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : من - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
 

همه چی آرومه....

 

مامانم ولی هنوز نیومده ناراحت


 
comment نظرات ()